RSS
POWERED BY
LoxBlog.Com
<-PollItems->
|
امروز هم براتون بابا بسیار عالیشو دارم فقط و فقط نظر یادتون نره 1-روزی شیخی در کوچه نشسته بود مردی خواست وی را به مسخره گیرد گفت ای شیخ فکر کردم الاغی که در خانه خواب دیده است گفت البته من تو رااول دیدم فکر کردم ادمی میاید ولیکن دیدم الاغی از روبرو یم گذشت 2-شیخی انگوری را به خاته اورد یک زن و پنج بچه از آن خواست هر کدام را یکی داد اهل دوباره انگور خواست گفت بس است ان یکی هایم طعم ان هارا می دهد 3-روزی ملایی در آب لباس میشست لباس وی را آب برد دید نتوان اآن را گرفت گفت :برو برو زود برو اما من برای داخلت هزاران گو...زیدم 4-روزی شاهی شیخی را گفت که ای شیخ من چهار تن دیدم که فقیر بودن بیا این سکه را به آن ها ببر تا ز نارحتی رها یابن اما شیخ ان هارا به چهارتن قارونی (ثروتمند )داد شاه گفت ای شیخ بر تو چه شده است گفت ای شه تو را چه شده است مگر فقیران خدا ندارند گفت دارند گفت پس همان خدایی که به قا رونیان داده است به فقیران هم میدهد تو را نیاز نیست نظرات شما عزیزان: |
|